X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

هوای سرد عصرگاهی این روزها و من کنار خیابان؛

سوار ماشینی شدم که ایستاد،

و پسرک جوانی که به نظر می‌رسید هنوز اوایل دهه‌ی سوم زندگیست؛

مشغول گپ‌‌و‌گفت با مسافر جلو بود؛ هم‌چنان که «کریمی» گوش می‌کرد؛

می‌گفت فروشندگی می‌کند در پاساژی همین اطراف و صبح مسافری را سوار کرده بود؛

مسافری که وقتی سوار می‌شود و صدای مداحی را می‌شنود می‌خواهد ضبط خاموش شود.

با افتخار وصراحت عجیبی از حماسه‏ای تعریف کرد که رقم زده است: زدم کنار و گفتم پیاده شو! هر چی حدی داره! حالا اگه هلن بود که می‌گفتی زیادترش کن!

مسافر جلو با خنده همراهی‌اش کرد و جوانک ادامه داد: به مولا! به همین راحتی پیاده‌اش کردم! هلن جای خودش مداحی هم جای خودش!

داشتم فکر می‌کردم «حسین» را به این راحتی‌ها نمی‌شود از دل‌ها گرفت؛

عشق به «حسین»؛ موهبتی الهی است که خواه‌ناخواه در دل‌ها حضور دارد؛ مگر این که زیر انباشتی از معاصی دفن شود...


 

پ.ن: نوشتن این متن به منزله‌ی تایید این نوع عمل‌کرد نیست؛ اما اگر مثبت نگاه شود می‌رسید به نتیجه‌ی آخر متن!

[ جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 04:21 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429