X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

باران را نظاره می‌کنم؛ 


کنار من ایستاده است؛

هیجان چشمانم را می‌بیند و نفس‌هایی که حریصانه می‌بلعم!

نگاهم می‌کند و با صدایی بغض‌آلود و چهره‌ای مغموم می‌گوید:

نباید این بارون می اومد؛ خیلی بده!

من:

چرا؟ نعمت خوب خدا..به این خوبی..

امانم نمی‌دهد:

باید برای مردم سومالی می‌اومد که دارن از خشک‌سالی می‌میرن!

من:


 

پ.ن1: افکار قند عسلم داره قد خودش بزرگ میشه!

پ.ن2: کاش دوباره کودک باشیم؛ دور از خودخواهی‌هایمان!

[ یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429