X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

۲۸ سال دارد؛ و یک دختر معصوم ده ساله...

فاطمیه بود که مادرش بیمار شد و چند ماه پیش فوت کرد...

دلم برایش سوخت؛ غم مادر برای دختر سنگین است خب!

ولی به نظر می‌رسید خوب مقاومت می‌کند...

دهه‌ی اول محرم بود که همسرش بیمار شد و راهی بیمارستان...

و امروز ظهر بود که همسرش هم پس از دو ماه بیماری ناشناخته! تنهایش گذاشت...

 

چه بار سنگینی را باید بر دوش بکشد! دختر بی پدرش را!

به پاهایش توان بده پروردگارا...و ما را در همه‌ی آزمون‌هایی که برایمان می‌نویسی یاری نما...


 

پ.ن: برای همسرش فاتحه‌ای بخوانید و برای خودش «امن یجیب»...

پ.ن2: زندگی همیشه می‌تواند سخت‌تر باشد! شاکر وضعیت فعلی خود باشید!

 

[ سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429