X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

زمان: حدود 7 صبح این روزهای سرد تهران،

مکان: یکی از میادین شهر در انتظار پدر.


«قرار بود به اتفاق پدر و مادر به اداره‌ای برویم برای انجام پاره ای امور؛

من و مادر منتظر بودیم تا پدر به ما بپیوندد؛

همیشه انتظار سخت است مخصوصاً اگر صبح زود باشد و همه‌ی خیابان‌ها پر از آدم‌هایی که می‌دوند برای رسیدن به محل کار!

تاخیر پدر که بیش‌تر شد؛ قدم‌زنان فاصله‌ی میدان را دور زدیم که چشمم به مغازه‌ای افتاد که صندل‌هایش چهار هزار تومان بود. دست مادر را گرفتم تا هم از گرمای درون مغازه بهره ببریم هم تا آمدن پدر سرگرم باشیم!

خزیدیم توی مغازه؛

مغازه‌دار که تازه کرکره را داده بود بالا و چپیده بود بغل بغاری مغازه‌اش، استقبال گرمی از حضورمان نکرد! دلش می‌خواست بچسبد تنگ بخاری! اما من برای انتخاب کردن وسواس به خرج دادم و چندین جفت صندل رد و بدل شد تا بالاخره یک جفت را برداشتم!

باب دلم هم نبود؛ ولی چون به قیمتش می‌ارزید بالاخره یکی را برداشتم و یک اسکناس پنج هزار تومانی گذاشتم روی پیش‌خوان و منتظر شدم از کشوی پیش‌خوانش، هزار تومان بقیه را برگرداند.

فروشنده که دید من هم حرکتی ندارم و منتظر او هستم گفت: بقیه‌اش؟

گفتم: مگر چهار هزارتومان نیست صندل‌ها؟

با لحنی حاکی از حرص گفت: خانم! با «چهار هزارتومان» که بهت آدامسم نمیدن الان! صندل‌ها چرم اصله! هر جفت چهل هزار تومن!

«ببخشید»ی گفتم؛ اسکناس را برداشتم و به‌سرعت باد، مغازه را ترک کردم تا بقیه‌ی فحش‌هایش نصیبم نشود!»


قصه را که تعریف می‌کرد؛ مدام می‌خندید و می‌گفت: خب عینک به چشمم نبود!


Mind-Blowing Photos - If I was an old building..... by `foureyes on deviantART


پ.ن1: این داستان با مجوز و اندکی تخلیص و تغییر منتشر شده است.

پ.ن2: سرم را تکیه داده‌ام به شیشه‌ی تاکسی؛ راننده با دنده‌ی بالا و سرعت پایین می‌راند؛ ماشین تکان تکان می‌خورد و همه‌ی افکارم را می‌لرزاند... از ماشین که پیاده می‌شوم همه‌ی اندیشه‌هایم می‌ریزند پایین  و می‌شکنند...به شکستن‌ها عادت کرده‌ام این روزها...

[ جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429