X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

پاسی از نیمه شب؛ گذشته و هنوز بیدارم؛

از بیکاری نیست که خواب به چشمانم نیست!

خسته‌ام و اگر سر بر بالش بگذارم عین یک بچه  بخوابم!

دقیقا مثل یک بچه، هر ازگاهی بلند می‌شوم و در و دیوارها را در تاریکی نگاه کنم؛ اما نه عین بچه‌ها نق میزنم نه دیگران را به زحمت می‌اندازم...

می‌خزم توی عالم خودم و قید خواب را هم می‌زنم...حتی اگر شیرین به نظر برسد!

حکایت این روزهایم هم همین است: حکایت "دیوانه"‌ای که از "قفس" پرید!

تعبیر دقیق‌ترش  می‌شود مزایایم حلال و روحم آزاد! می‌شود خداحافظی با دنیایی که با عشق و امیدهای سپید واردش شدم  و امروز با جسمی به شدت بیمار و روحی آزرده‌تر، ترکش می‌کنم.

نه از عمری که خرجش کردم پشیمانم و نه از طلاق محضری که رقم زدیم. حتی از حدیث آدم‌هایی که چشم‌هایشان را گرد می‌کنند و سوال، هم شگفتی ندارم. تنها یکی بود که مثل همیشه وقتی شنید داستانم را، آزادگی‌ام را ستود.

 

 

پ.ن: یک دنیا کار نکرده دارم: قول‌های محقق نشده؛ کتاب‌هایی که با التماس مرا می‌خوانند...دی وی دی‌هایی که هنوز ندیدم‌شان! و پروپوزالی که قصد ندارد عاقبت به خیر شود!

پ.ن2: داستان این روزها را نوشتم؛ چون حسش خیلی متفاوت بود نسبت به تجربیات نسبتا مشابه گذشته... حس دلپذیری که متناوبا "رهایی" داشت و "اطمینان"!

پ.ن3: فکر می‌کنم ( و دقیق‌تر حس می‌کنم) افکارم جان تازه می‌گیرند؛ فکر می‌کنم دارم دوباره خودم را پیدا می‌کنم. باید کمی شعر بخوانم...پیشنهادات کتب شعرتان را به شدت پذیراییییییییییییم......

پ.ن4: یک شعر قدیمی بود به اسم run away!  مال آن موقع‌ها که دبیرستان بودم؛ حیف که پیدا نشد تا بگذارم شما هم کیفور شوید :دی رگ گم شده‌ی شیرازی هم مجال آپلود را نداد!


بعدا افزود: راستی! برای دو نفر خیلی خوشحال ترم که نیاز نیست هر بار ننوشته ها را با اضطراب باز کنند که شاید حرفی ازشان رفته باشد! 

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615