X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

برگ‌های زرد تابستانی را دوست دارم

که آرام روی زمین می‌افتند،

باد گرم تابستانی روی سنگ‌فرش خیابان، به این سو و آن سو می‌کشاندشان؛

و  ره‌گذران غرق شاخ‌ساران سبز،

نمی‌بینندشان.

 

پ.ن: از عدم می‌آفرینی همیشه؛ پس برای تو سهل است که بر روی ویرانه‌های روحم که گناه، تباه‌ش کرده؛ روحی جدید برویانی....

پ.ن2: عکاس خوش‌ذوق: باز هم خودم؛ مکان: حاشیه یکی از اتوبان‌های تهران، سوژه: بازی آفتاب و شاخساران.

پ.ن3: متشکرم از دعاهای خیر همگی برای شفای مادرم...

[ چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (13) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429