X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

روحی که با عشق "تو" آ‌‌ب‌یاری نشود؛ خشک می‌شود.

قلبی که ضربان‌ش، با یاد "تو" احیا نشود، می‌میرد.

دست هایی که احساس "ترا" لمس نکنند، تکیده می‌شوند...

پاهایی که بارضایت "تو" تنظیم نشوند و خطا را طی کنند، فلج می‌شوند.

اعضا و جوارحی که خودشان را با خواست "تو" هماهنگ نکنند، معلوم است که از ریل حیات خارج‌اند...

و بعد، من می‌مانم و جسمی‌که سیاهی‌اش، روح دمیده شده‌اش را نیست کرده و نابود.

نوزده روز شیاطین را برای من، در بند کردی! تا شاید عبد تو شوم؛ تا شاید اطاعتت کنم..تا شاید آدم شوم! بازگردم، آغوش‌ت را برایم گشودی...صدای‌م کردی...برایم خواندی و دعوت‌م کردی...صبوری کردی؛ چشم بستی بر همه‌ی روزهای سیاه‌م...

نافرمانی‌هایم پایان ندارد؛ و تو می‌دانی این عبد، عبدت نمی‌شود! این دست‌ها و پاهای خطاکار، این چشمانی که آلوده‌اند، این زبانی که گناه، عادت هر روزه‌اش شده، نوزده روز که هیچ! نوزده سال را هم طی کند، اصلاح‌شدنی نیست!

قهرم؛ با خودم قهرم...

عبد باشی و این‌قدر بی‌محابا سرکشی کنی؟

"انقدر گناهان م را به رویم نیاوردی و در عقوبت‌م تاخیر کردی که گویا تو از من شرم می‌کنی..."

نه مرا توان پیش رفتن هست نه راهی برای بازگشت دارم؛ محصور در "ضاقت علیهم انفسهم" نشسته‌ام تا شاید توبه‌ام را تو خود محیا کنی...توبه‌های من که همگی لقلقه‌ی زبانند و بس!

نه قلبی برایم مانده نه روحی! نه توانی نه امیدی!

می‌شود از ویرانه‌های جسم و روحم، در این شب‌های "احیا" روحی جدید برویانی؟ کاش بشود...

خسته‌ام از زندگی در این اسارت این جسم خطاکار...از پرسه در کوچه‌های ناامیدی این افکار...کاش می‌شد خوب تو باشم...کاش!

[ دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (14) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615