X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

روی صندلی که نشستم ..تمام خستگی‌ها را احساس کردم...

آفتاب بخورد توی صورت‌ت و گرم باشی ولی نسیم خنک از پنجره ماشین خنک‌ت کند! خسته باشی و بدانی کلی راه مانده تا مقصد!

تو هم بودی وسوسه می‌شدی حتی برای دو دقیقه چشم‌هایت را بر هم بگذاری...

کودک درون‌م: فقط چند دقیقه می‌خوابم..اصلا تا مرز خواب می‌رم و برمی‌گردم!

والد درون: نه! پنجره باز باز است....اگر باد بخورد و چادر و شال‌ت برود کنار چه؟

کودک درون: فقط چشم بر هم می‌گذارم...به اندازه‌ای که خستگی‌اش نماند...

والد درون: نه! زشت است آدم این‌طوری بخوابد توی ماشین! گردنش کج بشود جلوی مرد غریبه و بیفتد روی شانه‌!

کودک درون: فقط چند لحظه... اصلا ماشین که بزند روی ترمز، چشم‌هایم باز باز خواهد شد...

و این گونه بود که تصمیم گرفتم دمی بیاسایم مثلا! همین که پلک‌هام افتاد روی هم...داشت تازه گرم می‌شد که  راننده کوبید و دقیقا کوبید روی ترمز!


من هم دقیقا این‌طوری شدم: o - O


کودک درونم وعده داد یک بار دیگر تست کنم  که همه چی آرومه! این بار دیگه بزرگ‌راه خلوت بود و ماشین‌ها به راحتی ویراژ می‌دادند و همه چیز آماده بود...پلک‌هایم سنگین شد .شیرینی قدم زدن به دنیای "خواب" را تازه داشتم حس می‌کردم که...


همکار مهربان (!!!) یک هو گفت: خانم غریب! نخوابید یه وخت!


پ.ن:عکاس خوش ذوق: باز هم خودم ( به علت کثرت درخواست‌کنندگان)

سوژه: اگر به دنبال رشد باشی، هیچ سنگی مانع تو نیست!

مکان: یکی از پارک های تهران ...اون سیاهی انتهای عکس هم قند عسل و چادرش می‌باشد!

( برای مشاهده عکس با کیفیت بالاتر روی تصویر کلیک کنید)


پ.ن2: رفته بودیم مصاحبه با عده‌ای فیلم‌ساز و تحلیل‌گر اجنبی! وسط مصاحبه ما اون یکی خیلی "امریکایی؛ گرفت خوابید:

 


پ.ن3: در همان پارک تهران، به صحنه جالبی برخوردم! توانمندی ساکنان سابق این مکان برای تولید چنین صحنه‌ای واقعاً خارق العاده است!

[ شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 11:25 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429