X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

از وقتی پیامکی آشنا شدیم؛ هر روز که دروغ است...هر از گاهی دلم هوای‌ت را می‌کرد.

دل‌م می‌خواست هر طور شده بیایم و تو را از نزدیک ببینم...

بالاخره پنجشنبه قرار شد تا اولین دیدار حضورمان رقم بخورد و تنها خدا می‌داند که در دل‌م چه شوقی داشتم برای دیدن تو...

دست خالی که بد بود؛ اما این‌قدر همه چیز ناگهانی رخ داد که تنها توانستم از درب مترو برای‌ت میخک سپید بخرم.

چندان آشنا نبودم با محله‌ات؛ پلاک خانه‌ات را از چند نفر پرسیدم تا رسیدم...و بعد هی  گشتم تا برسم به طبقه تو...

اما وقتی چشم‌م به تو افتاد...

قرارمان این نبود «مجید»؛ قرارمان نبود در دیدار اول این‌طور غافل‌گیرم کنی؛

چشمم که به تو افتاد دل‌م ریخت پایین...بغضم ترکید و اشک‌هایم، پا به پای دل‌م فرو ریخت؛

قرار بود فصل مشترک‌مان، فقط «بیست‌وسوم اسفند» باشد...نه این دقیقا در همان روز و همان سالی که من به این دنیای دنی هبوط کردم، تو به بهشت برین، پر کشیده باشی.

وقتی تاریخ دقیق تولدم را روی سنگ قبر دیدم؛ بدجور پاهایم سست شد!


حالا مطمئنم خدا می‌خواست مرا با تو دوست کند... که خدا «الفت الله بین» قلوب‌مان

وگرنه نه فصل اشتراک‌مان آن بیست‌وسوم اسفند بود و نه پر کشیدنت در «هجده سالگی»

مجید!

خدا می‌داند و خودت که با د‌ل‌م چه کردی...



پ.ن: طرح دوست آسمانی از عجایب آسمانی است


[ جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (17) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429