X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

اغلب زمانی می‌رسد که همه پشت میزهایشان نشسته‌اند و اتاق چنان فضای بسته‌ای دارد که به سختی باید از کنار صندلی‌ها عبور کند و به آخرین صندلی در گوشه‌ی منتهی الیه سمت چپ برسد،

خلوت‌گاهی که محصور به دو دیوار است و چنان دنج، که گویی خدا فقط برای او آفریده است.

صبح که وارد اتاق می‌شود «سلام علیکم» می‌گوید و مستقیم می‌رود سر جایش؛ و غروب باز به مخاطب‌ی بی‌هدف در اتاق، «خسته نباشید و خداحافظ».

این تنها مکالمات‌ش با ساکنان اتاق است اگر درجه سرما یا گرمای اتاق اذیت‌ش نکند؛ با این که به نظر می‌رسد تقریبا همه را طی این چندماه می‌شناسد.

باقی مکالمات‌ش در بهترین ساعات زندگی‌اش، از هشت و نه صبح تا غروب، با رییسش است که اغلب کوتاه و مختصر است و بی‌بحث و مقاومت!

نه در شوخی‌های جمعی اتاق مشارکت می‌کند و نه سر برمی‌گرداند که ببیند چه خبر است در دنیای پیرامونش! گویی به این اتاق و ساکنانش تعلق خاطری ندارد...

سرش توی مانیتور است حتی وقتی دارند با او حرف می‌زنند و او پاسخی می‌پراند کوتاه.

روزی دو سه بار گوشی‌اش زنگ می‌خورد؛ یا کوتاه و مختصر جوابی می‌دهد یا می رود بیرون و بعد از نیم ساعت برمی‌گردد... پای تلفن آدم دیگری است اما؛ شاد و پر انرژی. ان دخترک منزوی گوشه‌نشین اتاق ما، آدمی می‌شود که روابط اجتماعی‌اش بالا می‌نمایاند و نشاط و شعف در واژه واژه‌اش می‌شکفد!

به ندرت صندلی‌اش را ترک می‌کند؛ گاه فقط برای برداشتن لیوانی آب از آب‌سردکن آن سوی سالن؛ و گاه برای نماز ظهر...

توی نمازخانه هم نمازش را می‌خواند و بی‌هیچ کلامی می‌رود...

به سویش بروی با گرمی برخورد می‌کند؛ سوالی بپرسی با مهربانی پاسخ می‌دهد و اگر چشم به چشم‌هایش بدوزی لبخند تحویلت می‌دهد! اما غرق افکار خودش است و مانیتوری که گویی همه زندگی کاری و جاری‌اش را تشکیل می‌دهد!


به سرزمین کشف‌نشده‌ای می‌ماند که شاید در دل‌ش گنج‌هایی مدفون باشد اما چنان مرموز است که نهایتا، همه گنج‌هایش استخراج‌نشده، زیر فوران آتشفشان روح‌ش، دفن خواهد شد روزی...   


پ.ن: اعتراف می‌کنم طی دو سال قبل هر وقت خواستم کسی را وصف کنم با ترس و لرز بوده و این بار نیست! چرا که در محیط کاری جدید کسی «ننوشته‌ها» را نمی‌شناسد هنوز...( اگر بگذارند ناشناس باقی بماند این خبرچین‌نان!) بیم آن نبود که ان کس که وصفش میرود بخواند! بیم آن بود که برداشت‌های التقاطی خودش را می‌چسباند به ننوشته‌ها و من هربار باید پاسخ‌گو می‌بودم و گاهی فوش می‌خوردم حتی!

پ.ن۲: خوره نوشتن بدجور وسوسه‌ام کرد و داشتم چند نکته را درباب رییسم می‌نوشتم که حتما بزنم در وبلاگ که یک‌هو! کاری پیش آمد و نشست پای سیستم من! از آن روز مدام از خودم می‌پرسم یعنی خواند؟ نخوانده؟ بزنم؟ نزنم؟


بعدا افزود: نخوانده؛ پاسخ سوالم را یافتم اما نکته مثبتش اینجاست که اگر میخواند هم خیالش نبود! داشتم ناامید می شدم از دیدن این آدم ها/11/7///00:57

[ سه‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (23) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615