X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

اعتراف می‌کنم یه روز گرم پاییزی بود؛

همه‌مون توی اتاق بودیم که یک هو خبر رسید فلان جا و فلان جا برنامه است!

تازه داشتیم بساط ناهار رو می‌چیدیم که فراخوانده شدیم.

خبرنگاری، بدتر از آتش‌نشانیه! چون آتش‌نشان‌ها نهایتا روزی یکی دوبار اعزام می‌شن؛ ولی خبرنگار بدبخت روزی دو سه  بار باید بره محل حادثه برای پوشش اخبار!

خلاصه؛ ناگهانی بودن برنامه‌ها از یک سو و وسط ناهار و نماز بودن از یک سوی دیگر،

من و همکارم، هول هولکی زدیم بیرون؛ خبرنگار سوم هم که رفته بود و فقط یک نفر در اتاق باقی ماند!

فردا که اومدیم یه نگاهی چپ چپی با خنده کرد و گفت: خجالت نمی‌کشید چهارتا خانوم تو این اتاقن؟ این چه بساطیه! دیروز همه‌تون رفتین ... دمپایی‌ها یه طرف وسیله‌ها یه طرف دیگه! من براتون همه رو مرتب کردم و ...

و خلاصه عرق شرمی بود که بر پیشانی ما ننشست!

خب طبیعیه در کار خبرنگاری!

اعتراف می‌کنم آدم می‌شه تمییز باشه ولی حالا نه چندان مرتب!

و اعتراف‌تر می‌کنم هنوزم که هنوزه، وقتی می‌خواد بیاد طرف میزم، سریع یه سامانی بهش میدم....

پ.ن: این خاطره دقیقا مال مهر 88 هست!

پ.ن۲: روزهای گذشته، با هم فراز و فرودهایش شیرینند...وقتی می‌گذرند و تو می‌ایستی کناری و نجوا می‌کنی: گذشت...

پ.ن۳: نوایی که چندی‌ست در ننوشته‌ها می‌شنوید شاهکار دیگری است از «عمر اکرم» به نام  My Hope Is You

[ جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 02:02 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (22) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615