X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

خیلے گــراטּ تــمــام شــد ایـטּ "آب" خواستـטּ
یڪ مـشــڪ از قبیله ے ما یڪ عــمــو گرفت...

 

برای هر بچه شیعه‌ای یک واقعه در زندگانی‌اش، ارزشمندترین است و بس!

 از همان روزها که ما خودمان را شناختیم  و زیارت عاشورا خواندن یاد گرفتیم، می‌شنیدم که «راه کربلا» بسته است و دعا می‌کردیم این راه  باز شود؛

(شما یادتون نمیاد احتمالا :دی)

و وقتی «صدام ملعون» رفت و ما ماندیمُ خیل عشاق کربلا؛

همیشه «کربلا ندیده» بودم به خاطر نطلبیده شدن؛ خیلی روزهاست که پاسپورت‌ت خاک می‌خورد  و دلت حسرت را!

هر بار ثبت‌نام می‌کنی و نمی‌شود؛ هر بار یکی می‌گوید: حلال‌م کن، کربلایی شدم... دلت می‌رود اما... «تو» هم چنان مانده‌ای!

سال‌های عمرت می‌گذرند و هر سال محرم، «کربلا دیده‌ها» عطشناک‌تر گریه می‌کنند و تو... تنها با شرم می‌گویی: آقا من هم...

خیلی از عوامل زمینی را تو می‌توانی فراهم کنی، ولی کربلا رفتن به همین سادگی نیست که می‌پنداری!

بچه شیعه باشی و یک بار هم کربلا را ندیده باشی؟

...

روزهای یک «کربلا ندیده» خیلی سخت می‌گذرند؛ روزهای حسرت! روزهایی که نمی‌دانی از دل‌تنگی گریه کنی یا بر بی‌سعادتی و بی‌لیاقتی خودت!

اما خیلی زود یا شاید مثل من، خیلی دیر؛ می‌فهمی کربلا رفتن لیاقت نمی‌خواهد حتی! کربلا رفتن «برات» می‌خواهد فقط! و اگر براتش را کسی برایت گرفته باشد، بی‌لیاقت هم که باشی یک هو خبرت می‌کنند: بیا تا برویم...

من در «ننوشته‌ها»، اغلب ناخواسته، باعث رنجش شدم شاید؛ شاید تو دوستی که این‌جا را می‌خوانی و مخاطب خاموشی، خاموشی‌ات را از همین رنجیدگی‌ات حفظ کرده‌ای؛

مرا نه برای خودم، به خاطر رضایت پروردگار حلال کن!

و اگر حقی بر گردنم داری، پیش از آن که بازگشتی نداشته باشم، بیا و بگو تا با هم تصفیه کنیم! فیس تو فیس! بگذار یک «کربلا ندیده» از این شرمنده‌تر پیش ارباب‌ش نرود...اگر پایش به صحن برسد...

پ.ن: دعاگوی‌تان خواهم بود انشالله؛ اگر چنان سعدی نباشم که "بوی گل‌م چنان مست کند که دامن‌م از کف برود"

پ.ن2: دعا کنید سفرم، پر معرفت باشد و ماندنی

[ سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (12) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615