X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

امروز سومین روز محرم است؛

روزهایی که می‌‌نشینی و برایت، از رقیه (س) می‌‌گویند؛

و تو خوب حس می‌‌کنی درد فراق را...

امروز به کربلا رسیده‌ای...روز سوم محرم.

چشم می‌‌گردانی...تل زینبیه و خیمه‌گاه...  هر جا نگاهت می‌‌چرخد دل‌ت برایت روضه می‌‌خواند؛

و حسین (ع) خارهای این بیابان را کند؟ و اسب‌ها این‌جا تازیدند و زینب (س) اینجا مضطر بود؟

روی زمین که راه می‌‌روی، حس متفاوتی داری... زمین کرب و بلا فرق دارد!

و کاروان تو را می‌‌برد تا از میدان مشک، از عمو برای ورود به حریم مقدس حسین (ع) کسب اجازه کنی...داخل نمی‌روی، گویی عباس، دوست دارد تو ابتدا به پابوسی برادرش بروی...حسی تو را هل می‌‌دهد و تو در بین‌الحرمین، فی‌الواقع بر سر دو راهی گیر می‌‌کنی...

نگاهی به راست داری و نگاهی به چپ!

مبهوت می‌‌شوی، تو در کربلای حسینی؟ در محضر سید الشهدا؟

حال که به حسین (ع) رسیده‌ای؛

در محضرش چه داری؟

جز تلی از گناهان که به واسطه‌اشان، ظهور منتقمش را به تاخیر می‌‌اندازی؟

***

از خود بی خود می‌‌شوی در کربلا؛ کربلا عجیب سرزمینی است!

دست که به دیوار می‌‌گیری، به خودت نهیب میزنی: مادر پهلو شکسته‌اش شاید...

باران بر سر تو می‌‌بارد، و تو بر عطش بچه‌های حسین، می‌‌باری...

 

پ.ن: خدا روزی را برساند که با منتقمش، به پابوسش می‌‌رویم...

پ.ن2: عاشورا و تاسوعا، دسته‌های عزداری راه می‌‌افتند در کوی و برزن، اما در کربلا از شب چهارم است که دسته‌ها در محضر عمو عزاداری می‌‌کنند و سپس به صحن ارباب می‌‌روند.

پ.ن3: مادربزرگم بد جور از عزاداری اعراب دل چرکین بود! می‌‌گفت خودشان امام را کشته‌اند و حالا برایش  عزاداری هم می‌‌کنند!! 

[ سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (13) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615