X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

من این بالا، نشسته‌ام روی صندلی طبی که کمرم را آزار می‌دهد،

تو آن پایین نشسته‌ای روی تکه بتونی که شاید چند ساعت بعد باید خودت جا به جایش کنی،

 

من گاه پنجره را باز می‌کنم که هوای اتاق تصویه شود، پرده کرکره را می‌کشم کنار، نور اتاق چندان خوب نیست...

تو دست‌هایت را گرفته‌ای رو بروی آتشی که با تکه‌های چوب درست کرده‌ای، چقدر موقع جمع کردن‌شان، به خودت وعده می‌دادی که کمی دیگر طاقت بیار، به گرما می‌رسانمت...

 

آبدارچی مهربان، چای‌ها می‌آورد، در می‌زندُ و این بار نوبت من است؛ باید بلند شوم تا سینی چای را بگیرم، راستش زیر لب غر می‌زنم؛ رشته افکارم را به هم ریخت!

تو هم فرا خوانده می‌شوی؛ دوستت صدایت می‌کند، باید بروی بالای داربست‌ها... باید وداع کنی با آتشی که برپا کرده بودی.

 

دستم را با دیواره داغ لیوان، گرم می‌کنم...

تو دست‌هایت را به فلز سرد داربست‌ها می‌گیری و خودت را می‌کشی بالا.

 

من به تو خیره می‌شوم که می‌پری بالای داربست‌ها،

شاید تو هم از آن‌سوی پنجره، نگاهت به اتاق ما باشد و ما را ببینی که طلوع و غروب آفتاب را پشت مانیتور سر می‌کنیم و درون این اتاق محبوس!

 

پ.ن: بهار را از پشت این پنجره نظاره کردم:



پ.ن2: پاییز و زمستان را این‌جا؛


 

پ.ن3: این غافله عمر عجب!! می‌گذرد....

[ دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (15) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615