X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

این روزها که میگذرد...

 

منتظرم که بگذرد؛

سخت میگذرد اما

روزهای سخت هم تمام میشوند.

روزهای من میرسند؛ روزهایی که قرار است من باشم و تو؛

بگذار راحت باشم؛

دنیایت را دوست ندارم خدا... آدمهایش را هم!

با همهی رنگ عوضکردنهایشان، با همه دروغهایشان با همه افکار مزخرفشان.

همه اینجا ناپایدارند؛ همه!

اینجا کسی «قدردانی» بلد نیست؛ اینجا کسی سر جای خودش نیست، اینجا هر چقدر دغلتر و مکارتر و خباثتش بیشتر باشد؛ کیفش کوکتر است!

اینجا جای من نیست؛ جای من و همهی سادگی و صداقتم...

تو میدانی؛ من هم میدانم...

میخواهم سهمم را از همه این دنیا ببخشم به همهی طالبانش... تو فقط مرا بپذیر... پاک.

 


پ.ن: چند روز پیش بر حسب اتفاق، جمله جالبی رو شنیدم: «آدمهای عصر ما به دنیا میرن؛ اما بیهدف و بی اینکه راهشون مشخص باشه؛ می میرن»... همهی ما گمشدهایم در این عصر سیاه! و تو میدانستی خدا که یادمان میرود مسیرمان از کدام سو رقم میخورد.

پ.ن2: نه کافرم، نه مشرک، نه ناامید از رحمت الهی و نه قصد خودکشی دارم! فقط خستهام ... آنقدر که حس میکنم خواب ابدی تنها راه آرامش من است و هیچ مسکن دیگری جواب نخواهد داد. ظرف دلم پر میشود هر از گاهی و لبریز میشود در ننوشتهها؛ به قول عزیزی؛ ظرفم کوچک است...

پ.ن3: بی آنکه پیوند منطقی داشته باشد به حال و روزم؛ عجیب شعری که گذاشتهام روی وبلاگ را این شبها، هزاران بار گوش میدهم. «نمی دونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه... خرابه حال من بی تو... بذار با گریه پر پر شم...»

[ جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 12:15 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429