X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

محال بود نفهمیده باشد من توی صف ایستاده ام، اما مثلا نجابت به خرج داده ام و دورتر از دستگاه عابر بانک ایستاده  ام تا مردی که پشت دستگاه ایستاده، با خیال راحت کارش را بکند.

داشتم توی کیف همیشه شلوغ و درهمم، دنبال کارت میگشتم که حتما به خیال خودش زرنگی کرد و پرید پشت دستگاه!

اما با بد آدمی پیچید مردک بی شعور! با کسی که معتقد است:اگر زورم نمیرسد یک مشت حواله قلدری ات کنم، زبانی دارم بس سرخ!

در کمال ادب گفتم: من پیش از شما توی صف بودم، نوبت من بود

از گوشه چشمان خبیثش! نگاهی کرد و گفت سرتون تو کیف بود اخه!

وقاحتی که برای توجیه به جای عذر خواهی به خرج داد، لجم را درآورد! حق این موجوداتی که بویی از شعور ندارند را انصافا باید کوبید کف دستشان

داشتم چپ چپ نگاهش میکردم، که پیرمردی با لهجه غلیظ عربی، آدرس نانوایی را از من پرسید. گفتم نمیدانم و رهگذرم اما او که متوجه خشم حبس شده در چشمان شد، با خنده گفت: حتما مصلحتی توش بوده.

لبخندی زدم و با صدایی رسا گفتم: مصلحت که بله، اما متاسفانه بعضی ها عادتشون شده حق زن ها رو بخورند

مردک با لحنی کلافه گفت: خانم رو اعصاب من راه نرو، سرت تو کیف بود.

قبل از این که من جوابش را بدهم، پیرمرد گفت:من نه شما رو میشناسم نه این خانم رو، ایشون قبل از شما اینجا ایستاده بود و تو صف بود، من از دور می اومدم دیدم.

بعید میدانم ذره ای شرم کرده باشد اما ایمان دارم تکرار "گفتن" ها هیچ وقت بی اثر نیست!

 

پ.ن1: به همین راحتی میشود برای خود "حق الناس" خرید!

پ.ن2: از زن هایی که نمیتوانند حداقل از حقشان بگویند، اصلا خوشم نمیاد، اینها مروجین حق خوری در ذکورند!

پ.ن3: میزان تنفرم از این جماعت که قدر و منزله زن را تحقیر میکنند به هر وسیله، وصف ناشدنی است!

 

[ سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615