X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

دل‌م زیاد بهانه می‌گیرد؛

 

وقتی غر زدن‌هایش را شروع می‌کند، می‌روم آرام کنارش می‌نشینم، نوازشش می‌کنم، لبخند می‌زنم و می‌گویم: هر چه اراده کنی برای‌ت مهیا می‌کنم؛ فقط لب باز کن.

لب باز می‌کند و بهانه می‌گیرد، من هم وعده‌ام را عملی می‌کنم، می‌برمش گردش، خرید، توی پارک دور می‌زنمش، برای‌ش بستنی می‌خرم، همان فیلمی را که دوست داشت می‌خرم تا ببیند

 

اول‌ش تا می‌کند...غر نمی‌زند...اما لبخندش هم محو می‌شود در همان ثانیه‌های اول.بعدتر نه لبخند می‌زند و نه بهانه می‌گیرد، ساکت می‌شود...سکوت می‌کند. می‌پیچد توی خودش. گم می‌شود در من. هر چه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم..قهر کرده است و باز خزیده توی غار تنهایی‌اش.


 نمی‌دانم کجاست، چه می‌خواهد حتی. اما می‌دانم اوقات‌ش تلخ است و غمگین؛ و فقط حس‌ش را می‌سپارد تا پیک اشک‌هایم به من برسانند.

 


پ.ن1: حال ما خوب است، مثل همیشه :)

پ.ن2: سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست/ جـای ما این‌جاست یا آن‌جا چه فرقی می کند؟ 

[ سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615