X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

شده بود 4850 تومان، اسکناس پنجهزار تومانی را که روی پیشخوان دید، خوشهی انگور را از سبد پایین پایش برداشت و یکی از کوچکترین شاخههای خوشه را کند و انداخت توی کیسه نایلونی انگورهای من؛

ترازو 5000 را رد کرد؛ پیرمرد ریشخندی زد و گفت؛ همین شاخهی کوچک با دوازده سیزده تا انگور میشه 300 تومن! چقدر بیبرکت شده زندگی.

کیسه را داد به من،

و من توی راه برگشت مدام توی ذهنم مرور میکردم، همهی بیبرکتیهای زندگی این عصر را.

از روزهای عمرمان که شتابان میروند از کفمان. بیآنکه در هر کدامشان چیزی برای آخرت پسانداز کرده باشیم.

از درآمدهایمان، که هرچه مبلغ فیش حقوقی و حساب بانکیمان زیادتر میشود، تندتر هم خالی میشود!

از زندگیهای بیکیفیتمان. از عشقهای پوچ و خالی! از حجم رو به ازدیاد تنهایی، از گسترش بیرحمی و از دست رفتن مهربانی... از خشکسالی و قحطی روی زمین...قحطی آدمیت!

به چه امیدواری هنوز؟

کاش امیدت را برای ما هم بفرستی!

 

[ جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615