X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

خیلی سال پیش، نمیدانم چه شد که یکباره مد شد زنها هم از همین پیراهنهای چهارخانهای بپوشند که پیشتر فقط مختص مردان بود؛ ولی خوب یادم هست که اولین بار که خودم خریدم: چهارخانههای قرمز و زرد و مشکی داشت.

و خوبتر در ذهن دارم وقتیکه مادر بزرگم لباس مردانه را بر تنم دید، "نچ نچ"ی زیر لب گفت و غر زد که "آخر الزمون شده، میگفتن آخر الزمون مردا لباس زنها و زنها لباس مردا رو تنشون میکنن". از شما چه پنهان که اما یادم نیست ممکن است حد فاصل انگشت شصت و اشارهاش را گاز گرفته باشد یا نه.

بعضی روزها که حوالی ولیعصر تا فردوسی را قدمزنان طی میکنم، اگر حول و حوش تعطیلی ادارات باشد-چهار یا پنج-، قطعا میبینمش. بار اول که مثل همیشه هندزفری در گوش و چشم بر زمین پیادهرو نوردی میکردم، خیلی اتفاقی نگاهم به  او افتاد و خیره ماند.  احتمال میدهم حتی فکم هم باز مانده باشد!

موهای کوتاه لختی که با حرکات طنازانهاش رقصان بود؛ کیف کوچکی که با لباسش ست کرده بود و ... مرد بود، اما لباس و رفتار و منشش زنانه. چقدر  مور مورم شد و چقدر با خودم گفتم که جایت خالی مادربزرگ! مانده بود تا ببینی شبیه زن شدن مردان و مردانه شدن زنان را.



پ.ن: فقط من این برداشت را دارم، یا واقعاً شبکههای ماهوارهای، خبرها و رسانههای نرم و سخت! در تلاشند همجنسگرایی را «تلقین» کنند؟

پ.ن2: قطعا قصدم اهانت به تعداد معدودی از افرادی که دچار بیماری هستند، نیست.

 

[ سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1392 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429