X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

روی دکمههای کیبرد می‎کوبد وقتی من سلام میکنم و پاسخی میدهد.

میگویم: «برای پیگیری فلان موضوع اومدم که یک ماه پیش اقدام کردم»

امان نمیدهد جملهام تمام شود، «باید بری از دبیرخونه نامهات رو بگیری.»

وقت امتحانات است، و مسئول دبیرخانه مراقب جلسه! چهل و پنج دقیقه توی سالن مینشینم تا مسئول دبیرخانه، با سلام و صلوات و خواهش من برگردد توی دفتر کارش، و تاکید کند که «من مراقب هستم امروز، ولی میام کارت رو راه بندازم.»

-          «خب چیکار داشتی؟»

-          درخواست داده بودم، قرار بود از کمیسیون جوابش بیاد

-          «نامه همون موقع رفته دست خانم فلانی»

سعی میکنم چشمهایم چهارتا نشود، آرامشم را حفظ کنم و برمیگردم پیش همان زن: «میگن نامه پیش شماست.»

-« من نمی‎دونم، بگرد توی این پوشه پیداش کن خودت.»

چند پوشهی روی میز را زیر و رو میکنم که بفهمم کدامیک را میگوید، و زن حتی رغبت نمیکند بگوید برگه من در کدام قرار دارد.

نامه را پیدا میکنم، مهرش میکند و تمام.

توقع نداشتم نامه را برایم پیدا کند، حتی این که بگوید در کدام پوشه است، ولی توقع زیادی نبود که به جای ارجاع دادن من به دبیرخانه، بگوید بیا این پوشه را بگرد و اگر نبود بفرستدم پی نخود سیاه!

پ.ن: آدمهای مزخرفی شدهایم!

[ یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615