X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

زمان: در ساعت شلوغی، غروبهنگام

مکان: مترو!

 

زن درشت هیکلی کنار من نشسته بود و مدام «آه» عمیق و حجمی از هوا را از سینه برون میداد و خدای را سپاس میگفت؛

 

به او گفتم: خدای هم رضایت ندارد که با این حجم سیری که بلعیدهای، آه بکشی و او را سپاس گویی!

که او از حمد و ثنای تو بینیاز است و ما خلق الله حاضر در این قطار، به اکسیژنی برای تنفس سخت نیازمندیم!

(البته توی دلم)

 




پ.ن: هوا بس ناجوانمردانه زمستانی نیست! :(




[ پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615