X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

فرض کن توی زمستان سرد و کشنده، زیر باران و برف با لباسهای خیس و نمدار که سرما تا مغز استخوانت دویده است، برسی؛

یا حتی توی گرمای طاقتفرسای تهران که چهرهات چون لاله برافروخته میشود و حس میکنی توی آفریقا قدم زدهای؛

یا مثلا خسته از میهمانی دیر وقت، به زور توی ترافیک کشنده و اعصابخور!  خیابانها رسیده باشی؛

جوانکی همیشه نشسته است که همیشه زودتر از تو رسیده، و لبخند بر لب و با آرامش به تو ( و همه همکاران) سلام و صبح به خیر میگوید. (شاید حتی پسِ خندههایش این باشد که شماها دیگه چه جور کارکنانی هستید که همیشه با تاخیر، گاه برافروخته، گاه خسته و گاه عبوسید!)

اصلا توی یک سالی که من در این مجموعه شاغلم، انگار که این مرد را غم- پروف آفریدهاند!

اصلا مگر میشود آدمیزاد یک روز خلقش تنگ نباشد؟ یک روز خسته نباشد؟ شاکی از گرما و سرما نباشد و به خودش و زمین و زمان فحش ندهد؟

حالا تو گویی صبح اول وقت است و هنوز ضد حال نخورده و یا حافظه دراز مدتش معیوب است و برای همین غم و خستگی تو ذهنش نمیماند؛ حالا مگر میشود درگیر سوالات احمقانه آدمها بشوی ( از نزدیک شاهد بودهام) و یا غرولندهای سی چهل تن! از سرما و گرما همه تلنبار شوند سر تو، و تو باز هم صبر پیشه سازی ( شاید و البته امیدوارم من ندیده باشم وگرنه به آدمیزاد بودن این بشر باید شک کرد.)

اما در نهایت حس خوبیست که هر روز صبح، توی این یکنواختی و بی حس و حالی روزگار یکی باشد که وقتی با خستگی و جان کندن و غرولند که باز هم دیر شد! ( وای مدرسه ام دیر شد خخخخ) برسی  و او با یک لبخند مهربانانه و چهرهای مهربان مودبانه به همه سلام و صبح بخیر بگوید.

من اگر مدیر این مجموعه بودم حتما شخصا تقدیرش میکردم و او را به عنوان کارمند نمونه به همگان معرفی میکردم باشد که یاد بگیریم مومن باید گشادهرو باشد و خندان.


 

[ چهارشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429