X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

مسجد را همه به اسم «سید حبیب» می‌شناختند؛ توی همه‌ی شهر، مسجد «فاطمیه» را کسی به نام خودش نمی‌شناخت.

همه‌ی زندگی‌اش در یک دو-راهی طی شد؛ دست راست مسجد که مغازه‌ی قدیمی‌اش قرار داشت و رو‌به‌روی مسجد که خانه‌اش بود. همه‌ی زندگی‌اش هم وقف مسجد شد؛ صبح، ظهر و شب، از قبل از اذان تا بعد از خروج آخرین نمازگزار توی مسجد بود؛ حتی لحظه‌ی سال تحویل.

قدم‌های پدر بزرگم، همیشه آرام بود و خودش، عاشق نوه‌های دخترش. ما را می‌نشاند روی پاهایش و برایمان شعر می‌خواند.

می‌دویدیم توی مغازه‌اش و او همیشه لابلای شیشه‌های عسل و ظرف و ظروفش، «آب نبات قیچی» داشت، کاغذ را قیف می‌کرد و آب نبات‌ها را می‌ریخت درونش و می‌داد دستمان.

محرم‌ها همیشه سیاه می‌پوشید و در دسته‌ی سینه‌زن‌ها سینه می‌زد؛ نذرش «آب» بود؛ نه شربت، نه چای نه شیر نه هیچ چیز دیگری! ظهر عاشورا فقط «آب» می‌داد به دسته‌هایی که به سمت تکیه‌ی بزرگ محل می‌رفتند.

دم در مسجد دیگ بزرگی می‌گذاشتند و تویش آب می‌بستند و تکه‌های بزرگ یخ را می‌انداختند درونش، ما دختر‌ها هم همیشه روی پله‌ها شیطنت می‌کردیم و گاهی کمک؛

آن موقع من و دختر خاله‌ام کوچک‌ترین نوه بودیم؛ دسته‌ها که رد می‌شدند از ترس می‌دویدیم توی راهروهای مسجد یا می‌خزیدیم در شبستان مردانه؛ صدای سنگین طبل‌ها تنم را می‌لرزاند؛ دختر بچه بودم...ظهر بود، صدای طبل‌ها و سنج‌ها هراس‌ناک بود برایم با این که بیش از سه سال داشتم...

یکی از دسته‌های شهر، «دسته‌ی عرب‌ها» بود؛ عده‌ای مرد که سر و صورت را با چفیه‌های سرخ بسته بودند و به سبک اعراب سینه می‌زدند و می‌خواندند؛ از این دسته بیش از همه می‌ترسیدم؛ با این تصور که عده‌ای بیگانه‌اند..کسانی که شبیه پدر و پدر بزرگ نیستند..نزدیک که می‌شدند می‌دویدم بالاترین طبقه: شبستان زنانه؛ و از پنجره با ترس نیم-نگاه‌شان می‌کردم...

صدای طبل‌ها، دسته‌ی عرب‌ها، پدر که پیشم نبود و لابلای دسته‌ها سینه می‌زد؛

می‌دانی! دختر بچه‌ها زود می‌هراسند....


 

پ.ن1: دلم پدربزرگ را می‌خواهد، چهره‌ی آرام و لبخند گرمش را؛ خدایش رحمت کند، مرد نازنین و بی آزاری بود..خیلی وقت‌ها خیلی دلم برایش تنگ می‌شود! من بابابزرگمو می‌خوام!

 

پ.ن2: روضه‌ی «رقیه (س)» را فقط دو گروه خوب می‌فهمند: دخترهای بابایی  و پدران دختری! فقط این گونه است که می‌فهمی چه جفایی کرده‌اند در حق «رقیه (س)»


پ.ن۳: فاتحه‌ای بخوانید برای پدربزرگم و همه‌ی رفتنگانی که روزگاری در هیأت‏ها بودند...

[ دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429