X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

هوای دلم بهاری است؛

لبریز از حس روییش؛ مثل درختان سبز به تن کرده، مثل شکوفه‌های صورتی و سپید زینت‌بخش شاخ‌سار، که بادهای بهاری زیر و روشان می‌کند؛

سرشار از طراوت و تازگی؛ مثل چمن‌های سبز بلند باران‌خورده، که باغچه‌بان پیر شهرداری، صبح به صبح دستی به سر و رویشان می‌کشد و چشم‌نگران، بچه‌ها را می‌پاید که مبادا لابه‌لای بازی‌های کودکانه‌اشان، به چمن‌کنی مشغول شوند!

آبستن تحول و ناپایدار؛ مثل آسمان این روزها، صبح پرتوهای سرمست آفتاب، ضد آفتاب با اس پی اف (SPF) بالا را فرا می‌خوانند و غروب که برمی‌گردی، خیس آب می‌شوی.  شاید حتی تگرگی ببارد! درختی از ریشه‌ها، از هستی ساقط شود؛ خیس کند همه‌ی عابرانی که پلاستیک برسر! هراسناک به دنبال سرپناهند؛ به کثرت همه‌ی آدم‌هایی که با انگشت نشانت می‌دهند که یا مجنون است یا عاشق که این طور آهسته زیر باران قدم می‌زند.

آکنده از امید و اشتیاق؛ مثل کودکانی که هر روز با اشتیاق پایان مدرسه و آغاز تعطیلات از مدرسه برمی‌گردند، مثل دل شوره‌های شب امتحان خرداد، مثل معلم‌های خسته و بی‌رمقی که تنها به امید پایان ترم زندگی می‌کنند، مثل پدرها و مادرهایی که نقشه تعطیلات تابستانی را می‌کشند، مثل استمرار نور افتاب و بلندی روزهای بهار، مثل کوتاهی شب‌های دل‌انگیز و بارانی. مثل همه‌ی آلرژی‌ها و حساسیت‌های بهارانه...مثل همه‌ی خوابآلودگی‌های بهاری.

مثل دست‌های پینه‌بسته‌ی کشاورزی که چشم به آسمان می‌دوزد و ساده اما با اخلاص یک عارف، می‌گوید: خدایا شکرت...

 

می‌دانی.... دلم، هوای بهار دارد.


پ.ن: هوای دلم را فقط خدا داند و دارد.

پ.ن2: هوای بهار همیشه دو نفره است: خودت باشی و خدایت.

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (17) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615