X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

بزرگ‌ترین درد روی زمین را اگر از من بپرسی؛ می‌گویم نه «دل‌تنگی» است و نه «تنهایی» نه هیچ حس دیگری که این روزها همه از آن سخن می‌گویند...

                                                                    ( مخصوصا کاربران شبکه‌های اجتماعی)

بزرگ‌ترین درد روی زمین «جهالت» است؛

                                                  این که «ندانی»!


مثلا «ندانی» مسیر پیش رویت، درست است یا نه؛

بدتر از آن وقتی است که «ندانی» مسیری که داری به خیال «مستقیم» طی می‌کنی؛ بیراهه‌ای است که به لجن‌زار می رسد فقط!

بد دری دارد «جهالت» و «نادانی» اگر بدانی که نمی‌دانی!!



پ.ن: وقتی رسول ظاهری به حکم گناهان‌م غایب است و رسول باطنی به حکم همان گناهان مرده؛ چشم بر کدام خورشید بدوزم تا راه بیاب‌م؟


پ.ن2: تا خدا  فقط یک گام باقی است: بر خود پا گذاشتن! و چه سنگین است این قدم را برداشتن!

( انصافا گاو نر می‌خواهد و مرد کهن!)



پ.ن3: جهانی را تصور کن که مولای‌مان باشد؛ گمراه که شدی، یک دربست بگیری و بروی پیش‌ش؛ چشم‌هایت را نخوانده برایت نسخه بپیچد! سرمست می‌زنی بیرون که نیازی نیست بین اهل دل و اهل منطق و فقه؛ سردرگم شوی هیچ گاه!


پ.ن4: یادم نمی‌آید آخرین باری که چیز جدیدی را آزمودم چه بود؛ یادم نیست آخرین مغازه جدیدی که تویش سرک کشیده باشم کجا بوده؛ با کمی اغراق حتی  آخرین باری که با آدم جدیدی دوست شده بودم! یک چیزی درون من گم شده است...یک چیزی که عجیب «جسارت‌م» را محو کرده... از یابنده عاجزانه تقاضا می‌شود  خبری بدهد؛ مژدگانی‌اش هم محفوظ است! 

[ یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615