X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

شریعتی راست می‌گفت؛

«چه رنجی می‌کشد، آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.»

خیلی پیش‌تر؛ پیش از آن که بتوانند بیش از این، روح‌ش را بخراشند؛ همه‌ی وجودش را درون حریری پیچید؛ و گذاشت توی صندوق‌چه آهنین و سرد.

آن‌قدر که حتی خودش هم، خودش را فراموش کرد؛ یادش رفته بود که قلب و روح و احساس دارد؛ یادش رفته بود که لبریز است از احساساتی که هدیه خداوندی است...

می‌خواست برای همیشه سرد بماند و سنگین؛ سرد باشد و تاریک؛ سرد باشد و سکوت....

یک روز؛ زیر برگ‌ریزان درخت‌های خاموش؛ دلش  عجیب گرفت؛

و تنگ شد برای خودش؛

برای همان بخشی که روزگاری زیر خاک‌های سرد گذشته؛ مدفون مانده بود.

اما دیگر چه کسی می‌دانست که صندوقچه‌ی آهنین حاوی "خودش"، پشت کدام پیچ و خم زندگی  داشت خاک می‌خورد؟

 autumn is a second spring when every leaf is a flower - flickr - boy_wonder.jpg

پ.ن1: مرمت کن منو از نو؛ نذار خالی شم از رویا...

پ.ن2: خیلی نوشتم؛ خیلی‌تر پاک کردم؛ اگر کاغذ جلوی دست‌هایم بود؛ تلی مچاله شده به خاکسر تبدیل می‌شد حتی! خواستم قید نوشتن را بزنم؛ خواستم حرف بزنم؛ خواستم صدایم یادم نرود! خواستم صدای قلب‌م را دوباره بشنوم؛ اما در نیامد! حتی روی سجاده. باید چیزی این‌جا می‌بود که هر وقت برگشتم و نگاهَش کردم؛ همه‌ی حرف‌های نگفته و گفته‌ام باشد؛ که یادم باشد این سطرها، کدامین "لحظه‌های ناب" عمرم را شکل دادند؛ که یادم باشد این نوشته آمیخته به همان دردی است که روح‌م می‌کشد این روزها....که طعم همان نق زدن‌های بهارانه را دارد؛ که قرار نبود پاییز امسال هم خراب شود روی سرم؛ ولی زهی خیال باطل!

7606635362_6b12a54ba5_z.jpg

پ.ن3: دل‌م می‌خواهد یکی از طنز نوشته‌هایم خیلی زود جایگزین این پست شود؛ حس می‌کنم این روزها زیاد نق می‌زنم!

پ.ن4: تو تصوراتت را می‌چینی کنار هم؛ و اراده الهی پودرشان می‌کند. همه چیز وهم می‌شود برای تو؛ و تو نق می‌زنی! عبد هم نتوانسته باشی!

[ شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (22) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615