X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

طیاره می‌نشیند روی زمین و همه صلوات می‌فرستند؛

این‌جا همه بچه هیئتی‌اند؛ از همان نسل قدیم که وقتی اتوبوس‌شان می‌رسید مشهد، همه صلوات می‌فرستادند.

برای رسیدن به کربلا باید از «پدر» اجازه بگیری و نخست، محضر او ادب کنی.

پای‌م به خاک نجف رسیده ولی هنوز باورم نمی‌شود که رسیده باشم به بهشت...صبر باید؛ باید چشم‌هایم، همین چشم‌های خطاکار، به ضریح برسند حداقل...

ظهر است و هوا گرم؛ همه بی‌تابند و اتوبوس می‌گذرد از کنار صحنی که به نام حضرت زهرا (س) در دست احداث است و گنبد را می‌بینی... و چشم‌ها می‌بارند.

تو در تصوراتت، عظمت حرم رضوی را می‌چینی؛ اما ایوان نجف از آن چه فکر می‌کنی ساده‌تر است؛ مثل خود مولا...مثل خدای شب‌های کوفه.

می‌ایستی کنار درب ورودی؛ می‌خواهی اذن دخول بخوانی؛ می‌خواهی قلب و روح‌ت را فراخون بدهی تا باشند؛ اما اذن دخول؟

قلبت تو را می‌کشاند داخل؛

روح‌ت بی‌تاب آغوش پدر است...

به ضریح چنگ می‌زنی و خود را می‌اندازی در پناه اولین مظلوم عالم؛

این‌جا حریم کسی است که غربت شیعه را معنا می‌کند؛ این‌جا محضر مَحرمی ‌است که از هر دردی که سخن بگویی؛ می‌دانی خوب می‌داند!

و تو بی‌دغدغه همه‌ی دردهای روح‌ت را می‌ریزی در دامان‌ش.



پ.ن1: شب اول محرم است و اولین شب جمعه؛ هیات‌های عزاداری در صحن پدر داغ‌دارش عزاداری می‌‌کنند؛ طنین «حیدر» در صحن می‌پیچد و حس عجیبی وجودت را در بر می‌گیرد.

پ.ن2: دوست داری این‌جا میلیاردها بار به مولایت سلام دهی؛ به ازای همه‌ی آن حرامی‌هایی که جواب سلام امیرالمومنین را ندادند...

پ.ن3: آسمان نجف پر از پرنده است؛ پرنده‌ها در گروه‌های مختلف آسمان را پر کرده‌اندِ.

پ.ن4: و اگر نبود شوق دیدار کربلا، چه جان‌کاه‌تر بود خداحافظی با «امیرالمومنین».

[ شنبه 4 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81429