X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

*وقتی وبلاگنویس، وبلاگش را راه میاندازد کلی ذوق دارد و خیلی شوق!

چیز بنویسد و بخوانندش، تاثیر واژهها و افکارش را ببیند؛

روزهایی میرسد که هر وقت وبلاگش را ورق میزند کلی خاطره برایش زنده میشوند،

شاید حتی دلش غنچ برود از خاطراتی که خودش رقم زده با وبلاگش!

 


*روزهایی هم میرسد که دستودلش به وبلاگ نمیرود؛

حال ندارد واژهها را بچیند، بگذاردشان توی جملههای رنگ و وارنگ؛

حسش نیست ذهنش را خالی کند روی کیبورد و بعد بهسان مجسمهسازی که پیکرهی بینظیری را آفریده؛

چشم بدوزد به اثرش و توی دلش، خودش را بستاید حتی.

 


*روزهای تلخی هم برای بلاگرها میرسد که افکارش را گاز میزند؛

واژههایش را میبرد در تیمارستان بستری کند...بس که از این و آن حرف و کنایه شنیده.

 


*این "روزهای" آخر مصداق خیلی از عزیزانم بود؛ که وبلاگهایشان را یا جمع کردند یا مسکوت رهایش.


و من "اندیشهکنان غرق این پندارم"

که چرا اینترنت ما آزادی نداشت؟

 

پ.ن: دور برتان ندارد که مملکت آزاد نیست؛ نخیر! میخواهم عین کارشناسانی که درد را نمیشناسند بگویم "فرهنگ"ش را نداریم هنوز، که وبلاگ را و کاراییهایش را بشناسیم!

پ.ن2: جایی نیست که نگاه کنم و دلم کباب نشود برای اسلامی که اگر صاحبش نرسد نجاتش دهد، چون جنازهای بر سر دستها میبرندش؛ که هر یک مبتلا به سیاهیاند و ادعای اسلامشان، گوش فلک را کر میکند...

پ.ن3: یک بازی درست کنند که آدم عکس شخصیت‎‎هایی که دلش می‎خواهد را بگذارد تویش، و بعد هی با چوب بیسبال، بکوبد توی سرشان ... کیف میدهد! پس این بازینویسها چه میکنند؟

[ سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615