X
تبلیغات
رایتل

نَنوشته‌ها
همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

**فال قهوه**

سراسر لیوان قهوه را چرخاند

و خط به خط، نشانه ها را خواند

 

به جست و جوی نشانی از تو هم که شده

تمام تلخی قهوه را به جانش راند

 

"گشتیم، نبود، نگرد که نیست"

حکایت ما و شعرهایی که ناتمام ماند

 

----فصل واژه چینی---

دلم خواست تا واژه ها را بچینم

که آشــفته، تنـــها، غمیــــنم

خدا خواست تا غرق حسََّت

به‎سـان پـــــری در نسیــــمم

دلم خواست تا در هوایت بماند

که صد سال دیگر، همینِ همینم

خدا خواست تا باز باران بگیرد

که روی دلـــم، ردپــــا را نبینم

دلم خواست تا واژه ها را بچینم

برایت بگویم، بخوانم، بمیرم




پ.ن: یادش بخیر...روزگاری دوست داشتم شعر بنویسم و بسرایم  و بخوانم

هنوز هم یک بیت شعر ناب، حال آدم را بیشتر جا می آورد...اگر کنارش فنجانی قهوه باشد و یک دوست که زبانت را بفهمد...


پ.ن: دل‎تنگ  حضورت، نگاهت، لبخندت، ملامتهایت، خندههایمان، مسخره‎بازی‎هایمان...

کاش تو هم... :(

[ یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 10:34 ب.ظ ] [ حس غریب ] [ نظرات (17) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 81615