نَنوشته‌ها

همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

نَنوشته‌ها

همه رفتند؛ من مانده‎‎‎ام و خدایم...

نمیشود حسین را از دل ها گرفت!

هوای سرد عصرگاهی این روزها و من کنار خیابان؛

سوار ماشینی شدم که ایستاد،

و پسرک جوانی که به نظر می‌رسید هنوز اوایل دهه‌ی سوم زندگیست؛

مشغول گپ‌‌و‌گفت با مسافر جلو بود؛ هم‌چنان که «کریمی» گوش می‌کرد؛

می‌گفت فروشندگی می‌کند در پاساژی همین اطراف و صبح مسافری را سوار کرده بود؛

مسافری که وقتی سوار می‌شود و صدای مداحی را می‌شنود می‌خواهد ضبط خاموش شود.

با افتخار وصراحت عجیبی از حماسه‏ای تعریف کرد که رقم زده است: زدم کنار و گفتم پیاده شو! هر چی حدی داره! حالا اگه هلن بود که می‌گفتی زیادترش کن!

مسافر جلو با خنده همراهی‌اش کرد و جوانک ادامه داد: به مولا! به همین راحتی پیاده‌اش کردم! هلن جای خودش مداحی هم جای خودش!

داشتم فکر می‌کردم «حسین» را به این راحتی‌ها نمی‌شود از دل‌ها گرفت؛

عشق به «حسین»؛ موهبتی الهی است که خواه‌ناخواه در دل‌ها حضور دارد؛ مگر این که زیر انباشتی از معاصی دفن شود...


 

پ.ن: نوشتن این متن به منزله‌ی تایید این نوع عمل‌کرد نیست؛ اما اگر مثبت نگاه شود می‌رسید به نتیجه‌ی آخر متن!

لباس مشکی ما را به دستمان بدهید...

نقش می زنم؛

بر بوم روزگار!

پالت رنگم پر از واژه‌های رنگارنگ...

و به جای تربانتین برای روانی‌اش، روح می‌دمم..

زندگی می‌کشم؛ با زنجیری از واژه‌ها.

ن

 

پ.ن۱: برخی واژه‌ها غوغا می‌کنند این روزها مثل عطش!

پ.ن2: این روزها ذهن می‌دود سوی بیابان و خــــــــارها...

پ.ن3: کربلایی که شدی، جرعه‌ای  از معرفت را نصیب بی‌بهره‌گان کن!

التماس دعا

حمایت از تولید کننده ایرانی!

خب هم عقلانی است و هم با فرمایشات اخیر رهبری واجب!1


برای خرید یک نیم بوت ایرانی رهسپار مغازه یک تولید کننده ایرانی شدم، خوش و خرم از این که حمایت کردم از هم‌وطنانم!

ده روز نشد که در میانه‌ی راه دانشگاه و توی مترو، پاشنه‌اش بدون هیچ علامت خاصی جدا شد!

خدا به داد رسید کنفرانسی چیزی نداشتم! وگرنه سکته رو زده بودم!

روز بعد بوت به دست رهسپار همان مغازه‌ی تولید کننده ایرانی شدم و پاشنه‌ی معیوب را نشانش دادم؛

خیلی آرام و خونسرد گفت: هیچ اشکالی نداره، یک جفت نو بردارید! احتمالا چسب پاشنه مشکل داشته و ...

بد هم نبود؛ حمایت از تولید کننده ایرانی و خدمات پس از فروش! ( معاوضه‌ی پس از فروش البته)

صبح روز بعد، بوت نو را پا نکرده بودم که این‌بار زیپش کَند!


tiny bird

 

پ.ن: این توصیف اصلا به معنای ابراز پشیمانی از حمایت از تولید کننده ایرانی نیست!

پاورقی 1:  (حمایت از تولید کننده ایرانی مد نظر است!)

این روزها

      «حــــــــــــــــــرص» می‎خورم... 

                                         و «معده»‌ام درد مــــــــــــــــــــــی‌کشد!


 

 

پ.ن1: البته چیزهای دیگری هم بلعیده می‌شود به میزان زیاد نظیر:  واژه‌ها، بغض، دردها و...

ارشاد ما...

چند قدمی آمدم پایین؛

اما وسوسه امانم نداد..برگشتم و سرکی کشیدم به بساطش؛

چه چیز لذت‌بخش‌تر از یک فیلم خوش ساخت؛ آن هم به زبان انگلیسی! حتی اگر انیمیشن UP، یا مستند click on-line  باشد؟

گفتم: زبان اصلی لطفا!

با تعجب و تردید نگاهی به من انداخت و سعی کرد بی‌تفاوت بماند. دسته‌ای از «دی وی دی»هایش را به من داد و برگشت تا پاسخگوی باقی مشتری‌هایش باشد؛

«دی وی دی‌ها» را ورق زدم؛ برخی از روی شرم تندتر ورق می‌خوردند...

دخترکی کنارم ایستاد و گفت: ای ول! شما هم می‌بینید از اینا؟

ماندم چه بگویم! انگار یکی پتکی کوبید توی سرم! تنها پاسخ دادم: چرت‌و‌پرت‌هاش رو نه!

 

انصافا اگر این «ارشاد» ما این‌قدر غیر کارشناسی سانسور و فیلتر نمی‌کرد و امکان دسترسی به فیلم‌های زبان اصلی در شبکه‌ی ویدئویی مهیا بود؛ چند نفر عین من کنار بساط این دست فروش‌ها «علاف!» نمی‌شدند؟



پ.ن: نمی‌دانم تاثیر زمینه چینی‌هایی که شد بود؛ یا من کاملا طبیعی مجذوب کاراکتر پروفسور «هیگینز» «بانوی زیبای من» (My Fair Lady) شدم ؛ نوعی هم‌زاد پنداری خاص! تا حدی که حس می‌کنم تیچینگ (به قول بروبچز: چیتینگ) هم بی‌تاثیر از آن نیست؛ علی‌الخصوص که فیلم‌شناس ما، انتهای باز داستان را، عاشقانه تفسیر نمی‌کرد و این بر جذابیتش می‌افزود! هنوز هم این فیلم دهه‌ی شصت میلادی را مرور می‌کنم و جمله‌های هیگینز را تایید! مخصوصا آن بخشی که دارد مسجعانه! خطاب به کلنل «پیکرینگ»، خودش را وصف می‌کند!


پ.ن2: وزارت فرهنگ و ارشاد یک خانه تکانی اساسی لازم دارد...حیف که مرد راهی در عرصه‌ی فرهنگ نیست!